ارسال شده در: پنجشنبه 15 بهمن ماه سال 1388 ساعت: 11:23 PM
دل چرکین نباش از زندگی زندگی همین است...روال عادی خوش را می رود و...
و ما باید پشت سر آن قدم بر داریم و سکوت کنیم...
بی هیچ اعتراضی...چون ما باید تغغیر دهیم،خود را زندگی مان را تا دیگر هیچ گله ای از زندگی مان و از زندگی کردنمان نداشته باشیم!
دیگر این دنیایی که نمی توان صدایی در آورد نشانه ی هیچ اعتراضی وجود ندارد! ______________________________________________________________________________

پ ن:غصه نخور همه چیز درست میشه.
پ ن:خدایا کمکم می کنی؟مثل همیشه؟
پ ن:دارم تغییر می کنم اونم خیلی زیاد!
پ ن:خیلی می خوام فکر کنم خیلی...امیدوارم به نتیجه مطلوب برسم.
پ ن:حرف زدن همیشه صحبت کردن نیست،گاهی حرف زدن را عمقی بیان می کنیم که متاسفانه زیاد به عمق اهمیت نمی دیم!(مخاطب خاص...!)
ارسال شده در: شنبه 26 دی ماه سال 1388 ساعت: 4:50 PM
باران می آید...
و من هراسان در پی تو...
به دنبال تو می گردم...
در باران کسی نیست تا صدای لرزان مرا بشنود...
فریاد می زنم
فریاد می زنم تا بشنوی
بشنوی صدای لرزان مرا
گوش هایت را تیز کن
و صدایم را که از اعماق وجود می آید بشنو
این آخرین فریاد است...

پ ن:بلاخره امتحانم تموم شد امیدوارم معدلم بالا شه!خیلی زحمت کشیدم!
پ ن:جدیدا یه متن بلند نوشتم دفعه ی بعد می ذارم حتما دوست دارم نظر بدید راجع به اش و بگید چه ایرادی داره!
پ ن:خدایا کمکم کن...
ارسال شده در: شنبه 5 دی ماه سال 1388 ساعت: 00:15 AM
تمام بدی ها و بی وفایی هایم را
برای همیشه در "قبرستان از دست رفته ها" دفن خواهم کرد
و خود را به آرایشگری می سپارم تا
باطنم را پاکسازی و ظاهرم را نیز
آلوده نسازد و...
این بار تمامی قلبم را به دستت می سپارم
تا از آن مراقبت کنی
برای همیشه...
پ ن:تا مدتی نمی تونم بیام امتحانهایم شروع شدهپ ن:خدایا کمکم کن دارم نزدیک می شوم...
ارسال شده در: جمعه 20 آذر ماه سال 1388 ساعت: 2:54 PM
می نویسم
ولی این دفعه نه برای تو
برای خودم
برای سالهای بعد از مرگم
برای سالهایی که دیگر تو مرا نمی شناسی
دیگر به سراغم نمی آیی...
چون مرده ام...
مرده ام و فراموشم کرده ای...
تو مرا از یاد برده ای...
حتی قبل از مرگم...!

پ ن:خدارو چه دیدی شاید دل سپردیم،شاید عشقمون رو تو از یاد نبردی...از این تیکه شعر خیلی خوشم میاد خیلی!
پ ن2:تحمل درد را ندارم...تحمل شنیدن درد خواهر کوچکترم برایم خیلی سخت است

ارسال شده در: جمعه 6 آذر ماه سال 1388 ساعت: 1:44 PM
می گویند:اگر عاشق باشی دوری هم شیرین است
لحظه ها رنگ شادی رو می بیند!
اما از وقتی از هم دور شدیم هر لحظه سخت می گذرد و تو،
تو...
و تو برای اولین بار چیزی را زیر پایت له می کنی
می شکنی...
خرد می کنی...
آن چیست؟!
دل من!دل شکسته من!...
دلی که با اینکه قطعه قطعه شده اند اما،
هر قطعه اش هنوز هم عاشق اند...

پ ن:از امروز سخت تر از روزهای قبل زندگی میکنم...
پ ن:دلم به هوای آزاد و طبیعت زیبا نیاز دارد.
ارسال شده در: چهارشنبه 27 آبان ماه سال 1388 ساعت: 11:34 PM
آشناییمان از وقتی آغاز شد که معنی بودن را فهمیدم
فهمیدم بودن چیست
بودن یعنی باش،زندگی کن
یعنی بخاطر نداشته هایت غم مخور...
من و خورشید از وقتی آشنا شدیم معنایمان عوض شد
دیگر نبودن معنا ندارد
بودن و زندگی کردن برایم بهترین معناست!

ارسال شده در: جمعه 8 آبان ماه سال 1388 ساعت: 01:10 AM
امشب تولدت است شب تولدت...
خیلی دلم گرفته دلم برات خیلی تنگ شده...
گویی دیگه عادت کرده بودم ..
یادته؟پارسال اومدم کلی پیشت گریه کردم اومدم حاجت خواستم ولی برا خودم نبود...
هیچ وقت حاجت هام برا خودم نبود هیچ وقت...
ولی امسال...امسال که نمی تونم بیام پابوست حاجت دارم می خوام بیام پا بوست و تمام بغض هایی که داشتم رو خالی کنم...
بیام بگم پشیمونم...
بگم که دلم برات تنگ شده برا حرمت،برا صحن هات.صحن هایی که وقتی قدم می زدم احساس سبک بالی بهم دست می داد.
دل تنگتم
ارسال شده در: جمعه 17 مهر ماه سال 1388 ساعت: 2:48 PM
رفتار من عادی است
اما نمی دانم چرا
این روزها
از دوستان وآشنایان
هرکس مرا می بیند
از دور می گوید:
این روزها انگار
حال وهوای دیگری داری!
ادامه مطلب
ارسال شده در: پنجشنبه 9 مهر ماه سال 1388 ساعت: 3:24 PM
حرفهای ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می کنی:
وقت رفتن است
بازهم همان حکایت همیشگی !
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه ی عظیمت تو ناگزیر می شود
آی...
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود!
(قیصر امین پور)
